سلام نینی نازی لوووووس 
تو امروز من رو نصف عمر کردی البته تقصیر مامانت هم بود
. امروز رفتم با باباییت اهواز خونه خاله فاطمه ، پیش عسلم تا بریم دکتر و ببینیم قلب نازنینت میتپه یا نه
؟؟!!
طبق معمول ساعت 12 راه افتادیم و رفتیم و جنگی پیش خاله که خیلی زحمت کشیده بود ، ناهار رو خوردیم و راه افتادیم و موفق شدم واسه ساعت 4.5 نوبت بگیرم . رفتیم خونه ، من یکم استراحت کردم و دایی فردینینا هم اومده بودن چون مامان زندایی آذر تو بخش سی سی یو بستری شده بود و اومده بودن ملاقات . خلاصه انتظار من به سر اومد و رفتم و ساعت 5 نوبتم شد . از اونجایی که من سونو داخلی انجام میدادم همیشه و باید قبلش مثانم رو خالی میکردم ، خیر سرم اومدم جلو بیفتم مثانم رو خالی کردم ، غافل از اینکه همین کار بزرگترین استرس رو به من خواهد داد
. وقتی نوبتم شد دیدم هدایتم کردن به سمت سونو شکمی ، منم بیخیال و با دلی قرص دراز کشیدم که دیدم خانم دکتر با ناراحتی گفت مشکلی داری ، سقطم داشتی درسته . شک کردم گفتم اره اما الان مشکی ندارم ، دارو هم مصرف میکنم . گفت ببخشید و ناراحت نشو اما نینیت رشد نکرده و همون 5 هفته مونده
. منووووو میگی مردم . دقیقا مردم
. اما به روم نیاوردم . بغضم داشت خفم میکرد
. گفتم چکار کنم ؟؟ گفت برو سونو داخلیت کنم اون خیلی مطمئنتره . من رفتم آماده شدم اما همش دلم میخواست داد بزنم و گریه کنم . تجربه تلخی داشتم و تکرارش داشت روانیم میکرد . التماس دعا میکردم که با من این کار رو نکن . اگه این کارو کنی خودم رو محبوس میکنم . از همه دل میکنم . ترا خدا . نذر و نیاز کردم و آیه الکرسی خوندم . به تو گفتم ترا خدا رو سیام نکن . منی که هر شب برات ایه الکرسی خوندم . ازت خواهش کردم که این بار دلم رو نشکنی . رویاهامون رو به آتیش نکشونی . داشتم فکر میکردم به پوریایی که عاشقانه منتظر تپش قلب بچش هست چی بگم . چه جوری بگم . تازه تصمیم داشتم تو راهم نگم و به همه بگم خوب بود و بعدا تو خونه بهش بگم . با خودم گفتم یا مثل همیشه سونو شکمی اشتباه بوده و تو هستی اگر نه همین جا عهد میبندم دیگه هیچوقت مادر نشم . چون میدونستم من عاشق بچه با اینکه بار اول نشکستم ، این بار خواهم مرد . خلاصههههههه اومد و من کلی سوال کردم که چرا من هیچیم نیست . خوبم . مگه میشه . امکان نداره و توضیح میخواستم . گفت صبر کن دختر . اجازه بده الان معلوم میشه . عزیییزم خود خانم دکترم خیلی ناراحت بود . به محض اینکه دستگاه سونو شروع به کار کرد گفت بیا اینم وروجکت با قلبش
. منو میگی تموم هیکلم لرزید و دیگه نفس نداشتم . اشک بود که میومد و میلرزیدم و میگفتم شکر
. زوم کرد و من از نزدیک دیدمت مامانی
. قربون اون قلبت که تند و تند میزد
. اون تپش ها تپش قلب منن . اگه روزی بایستن این منم که میمیرم نه تو . دیگه کلی گریه کردم و در جواب خانم دکتر که گفت چته . فقط گفتم دیگه بریدم . طاقت ندارم . بسمه . اما شکر خداااااااااااااااااااااااااا
. خدایا قربونت برم من . ممنونم ازت بابت این هدیه آسمونی . بعدشم برام پرونده تشکیل داد و شکر خدا همه چیز اوکی بود . با ترازو خونه 63.5 کیلو و با ترازو خانم دکتر 65 کیلو بودم ، که البته من همیشه با مال خونه اندازه میزنم و ملاکم اونه . که تو این 7 هفته 0.5 کیلو اضافه کردم . دارو ها رو گفت ادامه بدم و 27 مرداد برم سونو سلامتی عزیز دلم . راستی اندازتم 7 میلی متر بوده و 6 هفته و 4 روزت بوده مامانی که خانم دکتر گفت یعنی 7 هفتته و نزدیک تموم کردن 7 هفته ای . از همین روزای اول استرس کشیدم و فهمیدم مادر شدن یعنی مخلوطی از دنیای استرس و دنیای زیبایی . اما من همه چیزش رو به جون میخرم تا تو رو داشته باشم . عاشقانه دوستت دارم
. بعدشم به همه سلامتیت رو گفتم اما خیلی اذیت شدم . بعدشم با مامانم برگشتیم آبادان . عمو سینا میگفت بابا این چیه ؟؟؟ ما 2 متریم این 7 میلی ( البته سر به سر مامانت میزاره ) یکی از شیرین ترین روزای عمر من و بابات بود . قربونش برم ذوق بودن تو توی چشماش هست و شاید استرسش از من بیشتر بوده تا حالا . به نظر میاد کمی خیالش راحت شده باشه . خیلی خوشحاله . الهی فداش بشم که بهترین همدم و شوهر دنیاست
. تکیه گاهمه
. خدایا برام نگهش دار تا همیشه
.
اینم عکس جدید نینی نازی من :



برچسب:
نویسنده: salma